دقيقا يادم نيست كه اين موضوع چه جور به ذهنم رسيد ولى خوب شد كه معلم موضوع انشاء را آزاد گذاشت، انگار او هم مى دانست كه غزه امروز آزاد نيست...غزه امروز در خون و آتش است.
دلم مى خواهد از كودكاني بنويسم كه شبها گرسنه سر به بالين مى گذارند و حتى مطمئن نيستند كه فردا طلوع آفتاب را نظاره گرند. آنان كه هر شام خامشانه به خود مى گويند "شايد اين شام، شام آخر ما باشد!"
***
بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به در آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
بنى آدم؟ آدم؟.... بنى آدم اعضاى يكديگرند؟!!.... سعدى راست مى گفت: بنى آدم اعضاى يكديگرند، اما كدام آدم!! آيا كشورهاى جهان و عرب كه در مقابل اين همه ظلم وستم به كودكان و مردم بى گناه فلسطين ساكت اند، واقعا آدم اند؟! نه، آدم نيستند. هم سعدى راست مى گفت و هم من. اصلش درباره ى چه صحبت ميكنم؟! يادم رفته بود كه روى عربها نمى شود حسابى كرد، بايد آنها را خط زد. آخر از سيب زمينى ها چه توقى مى توان داشت!
اصلا چه دارم مى گويم؟ يادم رفت كه موضوع چه بود. داشتم از موضوع دور مى شدم. راستى مى خواستم از چه بنويسم؟!! آهان...يادم آمد از كودكان غزه. همان كودكانى كه اين روزها به جاى آنكه مثل من و تو روى نيمكت هاى چوبى مدرسه شان مشغول امتحان دادن باشند و يا شب يلداشان را جشن بگيرند، به اين فكرند كه نكند موشك به خانه شان برخورد كند.
***
گفتم شب يلدا. فكر مى كنم هفته ى پيش بود كه شب يلدا بود و تمام اعضاى خانواده دور هم جمع شديم تا اين شب را جشن بگيريم... آخر ما ايرانى ها طولانى ترين شب سال را جشن مى گيريم... راستي شما هم يلدا داريد؟!... چه مي پرسم، شما كه هر شبتان شب يلداست!... از شب يلداي ما هم طولانى تر... اصلش از شب قدر هم طولانى تر...
شما هر شبتان شب يلداست. چون هر شب مجبوريد از دست هواپيماهاى اسرائيلى تا صبح بيدار بمانيد و شب زنده دارى كنيد... و ما چه بى خيال شب يلدايمان را جشن گرفتيم.
***
اخبار ديگرى به تو مى گويم
اخبار پاره هاى گل و سنگ
بر قلبهاى كوچك
بر گورهاى تنگ
از خانه هاى خونين
از قصه عروسك خون آلود
از انفجار مغز سرى كوچك
با بالشى كوچك كه مملو روياست
روياى كودكانه شيرين
آن شب كه در غبار
مردى به روى جوى خيابان خم بود
با چشم هاى سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مى گشت
باور كنيد... باوركنيد
من با دو چشم مات خود ديدم
كه كودكى ز ترس خطر تند مى دويد
اما سرى نداشت
لختى دگر به روى زمين غلتيد
و ساعتى دگر مردى خميده پشت و شتابان
سر را با ترك بند دوچرخه
سوى مزار كودك خود مى برد
چيزى درون سينه ى او كم بود
بيامرزدش. "قيصر" را مى گويم.چه زيبا گفت در وصف آنها...
پس بيا از اول كتاب كودكى مان را ورق بزنيم، به دنبال ريزعلى با مشعل از ريل هاى قطار بگذريم، اما يادت باشد كه ديگر تصميم هايمان را زير درخت جا نگذاريم و...
آشناى هميشه ديروز با خاطرات تو پير شده ايم و حال امروز كه كودكان غزه در خون و آتش اند، پس بيا يك بار هم كه شده تصميم بگيريم و فرياد برآوريم كه اى غزه:
محرم نزديك است... و ما از حسين و يارانش آموختيم كه چگونه بايد در مقابل ظلم ايستاد و جان در راه آزادى فدا كرد... و امروز پيام حسين در غزه مى پيچد.
گرچه من كه از تو مى نويسم و تمام همكلاسيهايم كه حالا روى نيمكتهاى چوبى شان با خيال راحت در حال نوشتن انشاى خود با هر موضوعى هستند، از تو دوريم، اما همه ى ما دلهايمان با شماست.
و بدانيد كه گرچه غزه تنها نوار باريكى از فلسطين است ولى امروز غزه تمام دنياست...
